خرید بک لینک
مثلاً دلت گرفته باشه... یه شیشه گلاب بخری... بری مزارِ شهدای گمنام... خیره بشی به تک تکِ سنگِ قبر هایی که مشخص نیست مالِ کیه... بشینی کنارشون... چادرت رو بکشی روی صورتت... از تهِ دل گریه کنی... این اشک ها سنگینند... به اندازه ی بارِ گناهانت... ولی وقتی از روی گونه هات چکیدند... سبک میشی... اونقدر ک

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 0:13

همه ی حرفام رو گفتم... فقط فی البداهه ست! در نتیجه درهمه... هر چی به ذهنم رسید گفتم دیگه :) ترجیح دادم تصویر هم دست نوشته ی خودم باشه تا پست کاملاً حواگونه باشه :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نم

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 0:13

همه ی ما آدم ها کلی آرزو داریم که دوست داریم بهشون برسیم! اصلاً زندگی می کنیم، تلاش می کنیم، سختی های مختلف رو تحمل می کنیم که به این آرزو ها برسیم! و امید به اینکه یه روزی بهشون برسیم ما رو زنده نگه میداره! اما یه سوال... اگه خدا به شما بگه لحظه ی سال تحویل من میخوام یکی از آرزو هاتون رو برآورده

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 4:16

یه وقتایی تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که سکوت کنی با اینکه پر از حرفی :) . . . پنجره باز است نسیم خنکی در حالِ وزیدن است . . . فقط به اندازه ی یک فنجان چای مهمانِ من باش

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:26

وقتی درباره ی اعتقاداتم پست میذارم، انتظارش رو دارم که بین کامنت ها، ۳ یا ۴ کامنتِ مخالف باشه! همیشه هم اینطور بوده! کسانی که بعد از خوندن این مدل پست ها توهین کردن و لغو دنبال زدن و رفتن! تا جایی که بتونم با حفظِ احترام جوابِ توهین هاشون رو میدم و اگه لازم باشه یه وقتایی سکوت می کنم! این توهین ها و

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:26

سهمِ امسالِ من از تو... شنیدنِ صدای نقاره های حرمت پشتِ گوشی... و چرا وقتی باید دعا کنم لال می شوم و گریه می کنم؟! و چه می شود اگر منِ گناهکار را هم ثانیه ای به بارگاهت راه بدهی؟! و که میداند و میتواند درک کند حجمِ دلتنگی و بغض و آشفتگیِ شش ساله ام را؟!

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:26

مامان: غارِ علی صدر کجاست؟!داداش: اصفهان مامان: بله؟! :/ داداش: شیراز نیست؟! مامان: o_O داداش: استانِ گلستان مامان: غارِ علی صدر گلستانه؟! :/ داداش: فهمیدم یزده مامان: اولش "ه" داره داداش: آها... فهمیدم... هرمزگانه مامان: محممممممممددددددد خاموش کن اون تلوزیونو... + نتیجه ی اخلاقی: هیچگاه از کودکان

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 18:26

همین الان توی یه وبلاگ خوندم "کاش خدایی بود و صدایش می کردم" دارم به این فکر می کنم که ممکنه خدا هم بگه کاش بنده ای بود و صدایم را می شنید . . . «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا» . . . ایمان بیاورید که هست

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 23:32

ما به هم محکومیم مثلِ
مثلِ عیسی به صلیب مثلِ
مثلِ مریم به مسیح مثلِ
آدم و حوا به سیب

+ من هستم و سیب و جایِ خالیِ تو که در راهی...

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 23:32

تب داری... شدید... داری می سوزی... مامان میاد بالا سرت... با یه دستش دستت رو می گیره و با اون یکی دستش پیشونیت رو که مثلِ کوره در حالِ سوختنه لمس می کنه... ولی تو اونقدر حالت بده که نمی تونی چشمات رو باز کنی و ببینیش... یهو یه حسِ

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 23:32

خط خطیِ شماره ۱ دلم می خواهد دستِ کودک درونم را بگیرم و با هم برویم به همان پارکی که خیلی دوستش دارد. من او را روی تاب بنشانم. همه ی توانم را در نوکِ انگشتانم جمع کنم و هلش بدهم. آنقدر که با خنده جیغ بکشد و بگوید "آرام تر، میفتم ها". بگویم نترس عزیزکم، حواسم هست. و او با شنیدنِ این جمله خیالش راحت شود و چشمانش را ببندد و ذوق کند از این بالا و پایین رفتن ها. موهای بلند و به رنگِ شبش، طوفان به پا کند و ببرد همه ی غم های عالم را. بعد برویم به سمتِ آن سرسره ی آبی رنگِ بلندِ گوشه ی پارک. دستانش را بگیرم تا بدونِ ترس بالا برود. خودم هم بروم پایینِ آن بنشینم و او با چشمانِ بسته سُر بخورد در آغوشِ من. از بازی که خسته شد برویم به کافه بستنیِ تازه افتتاح شده ی همان مجتمعِ تجاری. او برود کنارِ بادکنک های سفید و نارنجی و ذوق کند و من هم برایش بستنیِ معجون بگیرم. بنشانمش روی صندلی و بگویم بفرمایید جانِ دلم، همان بستنی که دوست داری. چشمانِ درشتش را ببندد و با لذت بستنیش را بخورد. من هم موهایش را مرتب کنم. بستنیش که تمام شد بگویم دوست داری صدای پیانو بشنوی؟! بگوید "مگر میشود دوست نداشته باشم" و حرکت

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 17:43

مامانم میگه از وقتی متوجه شدم چپ دستی همیشه مداد رو به دستِ راستت میدادم تا عادت کنی با اون بنویسی! و اونقدر این کار ادامه پیدا کرد که رسماً راست دست شدم... در واقع میشه گفت بنده یک عدد چپ دستِ راست دستم! حتماً میدونین که چپ دست ها نیمکره ی راستِ مغزشون فعال تره و راست دست ها نیمکره ی چپِ مغزشون... و من هیچ وقت نفهمیدم کدوم نیمکره ی مغزم فعال تره! :| کسانی که نیمکره ی راستِ مغزشون فعال تره یکی از علاقه هاشون موسیقیه... از دورانِ طفولیت به موسیقی و مخصوصاً پیانو علاقه ی خاصی داشتم... البته گیتار و ویولن رو هم دوست دارم ولی پیانو برام یه چیزِ دیگه ست :) اگر روزی بخوام به کسی بگم دوستت دارم حتماً میگم پیانو وار دوستت دارم یعنی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم... یعنی تو رویای من بودی از همان دورانِ کودکی... یعنی با دیدنت ناخودآگاه لبخند میزنم... یعنی صدات آرامشِ منه... یعنی... این یکی از فروشگاه های همون مجتمعِ تجاریِ شهرمون هست که توی پستِ قبل نه قبل ترش (!) راجع بهش صحبت کردم :) از جمله جاهایی هست که خیلی دوستش دارم :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را د

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 20:02

بهترین حسِ دنیا حسِ رضایت از خودمون و کارهاییه که انجام دادیم... به سالِ گذشته ی خودم که نگاه می کنم نه تنها بخاطرِ کارهایی که کردم احساسِ پشیمونی نمیکنم، خیلی هم خوشحال میشم و لبخند میزنم... اونی که باید موفق میشد، شد و من دقیقاً همین رو می خواستم :) بعدش مهم نیست... به شدت معتقدم اگه خدا یه چیزی رو از آدم بگیره حتماً بهترش رو میده... پس غر زدن و گله کردن ممنوع! خدا خیلی مهربونه و حواسش همیشه به بنده هاش، علی الخصوص بنده های فراموش کارش هست... ریزترین موجودات هم از نگاهِ خدا دور نمیمونند چه برسه به من که نامِ اشرفِ مخلوقات رو یدک میکشم... یادتونه حدوداً دو ماهِ پیش یه پستِ درهم گذاشتم و آخرش گفتم نمی بخشم؟! :| فردای اون روز بخشیدم! سخت ترین کارِ دنیا رو انجام دادم و بخشیدم چون نمی خواستم با کینه زندگی کنم... الان هم حسِ خوبی دارم چون وقتی به درونم رجوع می کنم میبینم هیچ کینه ای نیست و در عوض از مهر و محبت نسبت به دوستانِ مجازیم سرشارم ^_^ دوستانی که همیشه بودن و هستن و دوست شون دارم :) ممنونم که هستین :) و ممنونم از خدایی که همیشه هوای حوا رو داره ؛) حسِ لمسِ دست هاش برای همه ی زندگ

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 20:02

به من میگه شکلات پیچ

و

من

همچنان

لبخند میزنم

:)

.

.

.

نمیتونی عصبانی کنی منو...

نمیتونی...


برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 20:02

همیشه دوست داشتم نامم فاطمه باشد
ولی
فاطمه بودن و فاطمه ماندن لیاقت می خواهد
که
من
نداشتم

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 20:02

مامان: اون چیه توی دستت؟! من: بستنیِ معجون ^_^ مامان: توی این سرما؟! دیوانه شدی دختر؟! :/ من: بگذار بینِ این جماعتِ عاقل، من دیوانه باشم :) + شاید زمزمه کردنِ اشعارِ مولانا و غرق در افکارِ خودم بودن هنگامِ عبور از پیاده رو های شهر، از نگاهِ مردمی که از کنارشان عبور می کنم دیوانگیِ محض باشد. چه کسی میداند؟! شاید واقعاً دیوانه باشم! + همه چرخشِ من رو مدارِ توِ. تویی که خریدارِ اشک های غلتان روی گونه های دل های شکسته ای. دیوانگی برای تو بِه از عاقلی برای مردمی ست که هر روز تو را یک جور می پسندند... + جسمم اینجاست ولی روحم ساعتِ 3:30 به مشهد می رسد و می شکند این طلسمِ 6 ساله... + سالِ 95 دیگر نایی برایش نمانده. نمی آیی آقا؟! یعنی امسال هم باید بی تو سال را تحویل کنیم؟! + دلم شکستنِ سکوت میخواهد زیرِ برفی که در نبودت می بارد... تو کیستی که نیستی؟! + سرگشته ی محضیم و در این وادیِ حیرت / عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم + :)

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 20:02

وقتی بعد از یک صفحه ی A4 نوشتن، مسئله حل میشه :) + وقتی به تنه ی درخت می بندنت و با تیر و کمان نشونه می گیرن تو رو... وقتی بعد از خوردنِ تیر وسطِ قلبت دستت رو میذاری روی شونه ش و یا علی میگی و به زندگیت ادامه میدی... وقتی اونقدر بهش اعتماد داری که مطمئنی حواسش بهت هست... اونوقت با کوچکترین اتفاقات لبخند می زنی اونم از تهِ دل ^___^ + مشکلات هر چقدر هم بزرگ باشن خدای ما از اون ها خیلی بزرگتره... پس غمی نیست :) + به جایی از زندگی رسیدم که فقط در دو حالت گریه می کنم: ۱. ایامِ شهادتِ معصومین ۲. موقعِ پوست گرفتنِ پیاز :)

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 20:02

یه وقتایی لازمه بدجور زمین بخوری... یه وقتایی لازمه یه زلزله بیاد و زندگیت رو تکون بده تا به خودت بیای... یه وقتایی لازمه یه چیزایی رو ازت بگیرن تا بزرگ ترش رو بدست بیاری... یه وقتایی لازمه همه چیز کامل بهم بریزه تا اساسی درست بشه... یه وقتایی لازمه بشکنی... لازمه غرورت رو بشکنی... لازمه! + درست اون لحظه هایی که فکر می کنی خیلی آدمِ خوبی هستی شیطان چنان زمینت می زنه که یاد بگیری دیگه مغرور نباشی! :) + ربطِ تصویر و متن رو می تونید پیدا کنید دیگه... مطمئنم... :))

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 6:03

من دارم به این فکر می کنم زندگی بی تو پوچه برام یه جوری میزون می کنم که جلو تو توی خونه درام + هوا بس ناجوانمردانه سرد است... + اتاقم شده یک تکه سیبری وسطِ ایران! بنده در حالِ منجمد شدنم! + دو روزه نمی تونم واردِ بیان بشم... نمیدونم مشکل کجاست... الان هم با یکسری ترفند های خاص اومدم... که البته دوامی نداره!

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 6:03

گاهی با شنیدنِ بعضی از آهنگ ها حس می کنم شاعر، بعد از نوشیدنِ یک فنجان قهوه با من و کمی پرسه در حوالیِ ذهنم آن را سروده... عجیب حس می کنم حالِ مرا روایت می کند... بعضی ها پیچیده فکر می کنند اما ساده می نویسند... بعضی های دیگر ساده فکر می کنند اما پیچیده می نویسند... و من هر چه فکر کردم نفهمیدم در کدام دسته بندی قرار می گیرم! :) این روزها کمی حالِ درهمی دارم... حتی کنارِ بخاری احساسِ سرما می کنم :| آبجی خانم میگه حواست نیست؟! داری می میری دیگه :)) و من همیشه در جوابش لبخند می زنم :) امید را که از آدمی بگیرند دیگر تفاوتی با مترسک های مزارعِ گندم نخواهد داشت... و من... هنوز به آینده امیدوارم :)

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 6:03

سکانسِ اول _ مهر ماه آبجی: واسه عروسی دعوت مون کردن... من: خیلیم خوب... آبجی: گفتن من و تو باید بدونِ چادر بریم با لباس هایی که مدِ نظرِ اوناست :/ من: چه جالب... شرط گذاشتن برامون o_O آبجی: چکار کنیم؟! من: برو بهشون بگو ما دلقکِ سیرکِ شما نمی شیم! سکانسِ دوم _ دیشب رفته بودم به یکی از مجتمع های تجاریِ شهرمون که اصولا چادری توش پیدا نمیشه! توی یکی از فروشگاه ها داشتم لباس های مختلف رو نگاه می کردم که شنیدم خانمِ فروشنده خیلی آروم که من متوجه نشم می گفت اصولا چادری هایی که خیلی خودشون رو می پوشونند از همه بدترند! نگاهش کردم تا بفهمه شنیدم... اون هم منو نگاه کرد... لبخند زدم و به کارم ادامه دادم :) محدودیت... چیزیه که ما چادری ها داریم نه اون هایی که ادعای روشن فکری می کنند... کلا از حرف ها و رفتار های دیگران ناراحت نمیشم چون عاشقِ چادرم هستم :) با خودم عهد بستم تا آخر چادری بمونم حتی اگه روزی تنها چادریِ شهر من باشم :) دارم به این فکر می کنم برهنگی فرهنگ شده یا فرهنگ مون برهنه؟!

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 6:03

من وقتی با سوال هایی رو به رو میشم که نمی دونم چطور حل میشن و خیلی سخت هستن حس و حالم رو روی کاغذ می کشم... کلا عادت دارم خودم رو با نوشتن و کشیدن تخلیه کنم :)) + ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی / تو بمان و دگران، وای به حالِ دگران + داره بارون می باره ^___^

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 6:03

صفحه بندی